چرا انتقادهای ما از تیم ملی به دل نمینشیند؟

حتی بازی فرانسه اولین تیمی که به جام جهانی راه یافته قابل نقد است و میشود ایرادهایی به تیم دشان گرفت. هر چند جزئی. تیم کارلوس کیروش هم از این قاعده مستثنی نیست، اما سؤال اینجاست چرا انتقادها به دل نمینشیند و چرا تا کسی انتقاد میکند همه به او حمله میکنند؟ همهای که شاید خیلیها اصلاً کیروش را از نزدیک ندیده باشند.
این سؤالی است که باید از خود بپرسیم.
روزی خطاب به مهندس امیر عابدینی یکی از مدیران حاذق و فوتبالی فوتبالمان گفتم برای درست کردن فوتبال باید چهکار کنیم؟ گفت: «راه حلها را همه میدانیم، اما اشکال اینجاست که به جای کار کردن حرفش را میزنیم.»
به نظر میرسد این جمله در مورد منتقدان کارلوس کیروش هم صدق میکند. آنهایی که حرف میزنند خود بدان پایبند نیستند و فقط حرف میزنند در حالی که خود جزئی از این فوتبال هستند و بخشی از بار به دوش آنهاست.
این را میتوان در اجتماع هم مثال زد. حال هر جمعی. حرفهایی که میزنیم قشنگ است. ناب از جنس بهترینها، اما آنچه که میبینیم با آنچه حرفش را میزنیم تفاوتهای عمدهای دارد و این به این خاطر است که به حرفهایی که میزنیم پایبند نیستیم و از همه مهمتر به جای اصلاح خویش در پی تربیت هستیم.
کارلوس کیروش همه فوتبال نیست. او به تنهایی نمیتواند معجزه کند. بهتر است روزی که تصمیم به انتقاد از کارلوس کیروش میگیریم ابتدا از خود بپرسیم چه کمکی به فوتبال کردهایم؟ همه ما بخشی از این فوتبال هستیم و تیم ملی برای همه ماست. آیا ما برای کارلوس کیروش و تیم ملی یار بودیم؟
به یاد داشته باشیم پیشرفت در هر بخشی مرهون و مدیون تلاش همه است نه فقط یک نفر. برای همین تیم ملی خیلیها زحمت کشیدهاند و کیروش تنها رهبر بوده است.
مادامی که به آنچه میگوییم اعتقاد قلبی نداشته باشیم و تز آدمبلدها و روشنفکرانه به خود بگیریم نه در فوتبال بلکه در هیچ جا حرفهایمان به دل نمینشیند...